کیمیا خاتون

17 دی 1397 - 11:13
کیمیا خاتون

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط

بخش 20

متوسط

بخش 21

متوسط

بخش 22

متوسط

بخش 23

متوسط

بخش 24

متوسط

بخش 25

متوسط

بخش 26

متوسط

بخش 27

متوسط

بخش 28

متوسط

بخش 29

متوسط

بخش 30

متوسط

بخش 31

متوسط

بخش 32

متوسط

بخش 33

متوسط

بخش 34

متوسط

بخش 35

متوسط

بخش 36

متوسط

بخش 37

متوسط

بخش 38

متوسط

بخش 39

متوسط

«کسی که ابعاد ساخت باطنی او پیدا نیست و آغاز و انجام زندگی خاکی‌اش نیز در هاله‌ای از اسرار و ابهام فرورفته است از زمره کسانی است که به قول خودش، شناختشان از شناخت حق هم مشکل‌تر است شناخت این قوم مشکل‌تر از شناخت حق است، آن را به استدلال توان دانستن اما آن قوم که ایشان را همچو خود می‌بینی، به‌صورت و ظاهر، ایشان را، معنی دیگر، دور از تصور تو و اندیشه تو... .
برای شناخت عارفان که حقیقتشان پیچیده در رمزها و رازهاست چاره‌ای جز آن نمی‌ماند که از پس مه‌آلود زمان، در میان اغراق راویان و در لابه‌لای خطوط آثارشان آن‌ها را به تماشا بنشینیم و انگارهای مبهم از آنان را تصویر کنیم در میان عارفان، زندگی شمس تبریزی از همه اسرارآمیزتر است. او قلندری رها و آزاد بود، به قول مولانا رستخیزی ناگهان بود که رسالت خود را نه درگرفتن مریدان نوآموز و برپاساختن خانقاه و دادن خرقه به این ‌و آن می‌دانست بلکه در پی آن بود تا شیوه کامل را که «رهزنان دین محمدند» شکار کند، او آن‌قدر شجاع بود تا باکی نداشته باشد که تصریح کند مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست و برای ایشان نیامده‌ام و اعتماد به ‌نفسش تا حدی بود که ادعا کند اگر دشنام من به کافر صدساله رسد، مومن شود و هر که من با او باشم از چه غم باک دارد؟»

کتاب کیمیا‌خاتون روایتگر زندگی دخترخوانده مولانا است. درواقع کیمیا‌خاتون دختر کراخاتون و محمدشاه ایرانی است. کراخاتون پس از محمدشاه با مولانا ازدواج می‌کند و به همراه دو فرزند خود به منزل مولانا نقل‌مکان می‌کند، مولانا نیز صاحب دو پسر به نام‌های علاءالدین و بهاءالدین است. چندین سال بعد از حضور کیمیا‌خاتون در منزل مولانا، شمس تبریزی به منزل مولانا آمده و از کیمیا خاتون باوجود اختلاف سنی زیاد خواستگاری کرده و علیرغم علاقه‌ای که میان کیمیا خاتون و علاءالدین وجود دارد، اما مولانا دخترخوانده خود را به عقد شمس تبریزی درمی‌آورد.

برای آشنایی با نحوه نگارش کتاب کیمیا خاتون به متن زیر که بخشی از این داستان را تشکیل می‌دهد توجه نمایید:
«هنوز مادرم تنها مشاورم بود. بی‌آنکه نیازی به توضیح زیادتر ببینم، از او پرسیدم: مادر! اگر با یکی قهر کرده باشیم و بعد گناهش را بخشیده باشیم و بخواهیم با او آشتی‌کنیم، باید چه‌کار کنیم؟ مادرم کمی فکر کرد و با لبخندی پروقار و بزرگ‌منشانه گفت: تا ببینیم کی هست! گفتم کسی که نمی‌خواهم اسمش را بگویم. ابن بار لبخندی پرمعنی‌تر صورت پف‌کرده‌اش را که دانسته بودم عارضه‌ی آخرین روزهای بارداری است‌، روشن کرد و با تکان سر گفت: بستگی به اهمیت آن دوست و موضوع دارد... اگر خیلی مهم باشد پیش ما رسم است که طره‌ای از گیسوانمان را با رشته‌ای طلا یا نقره می‌‌بافیم و برایش می‌فرستیم.

در راه احساس غریبی داشتم. دلم می‌خواست زار بزنم. فکر می‌کردم همه، به‌خصوص بهاءالدین و کرامانا بدجوری نگاهم می‌کنند. از علاءالدین که مقصر اصلی بدحالی‌ام بود و همه اتفاقات زیر سر او بود نفرت داشتم و ابدا نگاهش نمی‌کردم. وقتی می‌دیدم زنجره‌ها (جیرجیرک‌ها) به جایم زار می‌زنند و آسمان غروب را در طول راه می‌انبازند، لذت غمگینانه‌ای می‌بردم. صدا، صدای حال من بود: بی‌معنی و مبهم و غم‌انگیز و بی‌آغاز و فرجام».

  • می‌دانم برادرم شمس‌الدین دردانه و پادشاه قلوب خانه چه کشید بعد از آنکه دیگر مادرم حتی حوصله‌ی ناز و نوازش او را هم نداشت. من اما خیلی زود توانستم خود را با همه‌چیز تطابق دهم زیرا از زمان تولد شمس‌الدین دانسته بودم که دنیای آدم می‌تواند به ناگهان در یک روز تغییر کند.
  • این دنیا و هر چه در آن است از آن آفریدگان جسوری است که چنگ می‌اندازند برای آنچه می‌خواهند و نه آنان که به انتظار دیگران می‌نشینند.
  • در چند قدمی مرگ کسی را با ناخدا کاری نیست.
  • من سِر به آن‌کس توانم گفت که او را در او نبینم، خود را در او ببینم. پس سر خود را با خود گویم و اگر با تو سِر گفتم، خود را در تو دیدم.


هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها