بیگانه

19 دی 1397 - 12:12
بیگانه

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

رمان صوتی بیگانه چنین آغاز می‌‏شود:
«امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی‏‌دانم. تلگرامی از نوان‌خانه برایم فرستادند: مادر درگذشت. خاک‏سپاری فردا. مراتب تسلیت.
چیزی از این پیام دستگیر نمی‏‌شود. شاید دیروز مرده. نوانخانه در مارنگو است، در هشتاد کیلومتری الجزیره، ساعت دو بعداز‏ظهر هم به آن‏‌جا می‌‏رسم. به‏ این‌‏ترتیب می‏‌توانم شب را کنارش شب‏‌زنده‌ ‏داری کنم و فردا عصر برگردم.
از کارفرمایم تقاضای دو روز مرخصی کرده‏‌ام. با چنین عذر موجهی نمی‏‌توانست تقاضایم را رد کند. ولی راضی به‌‏نظر نمی‌‏رسید. حتی به او گفتم: تقصیر من که نیست.
جوابی نداد. آن‌‏وقت فکر کردم شاید بهتر بود این حرف را نمی‌‏زدم. خلاصه لزومی نداشت عذرخواهی کنم. برعکس او بود که باید به من تسلیت می‌گفت. به‏‌طور حتم پس‌‏فردا که برگردم، وقتی ببیند عزادارم، تسلیت خواهد گفت».
داستان با مرگ مادر مورسو آغاز می‏‌شود. مورسو برای مادرش غمگین نمی‌‏شود و اشک نمی‏‌ریزد. او بعد از خاکسپاری، به‌‏راحتی به زندگی خودش ادامه می‏‌دهد. به سینما می‌‏رود و با زنی ملاقات می‏‌کند. مورسو درست همان می‏‌نماید که هست. او از دروغ‏‌گفتن سر باز می‏‌زند.
تا زمانی‌‏که رویدادی، مسیر مورسو را به‏‌کلی تغییر می‌‏دهد. مورسو مرتکب جرمی شده و روانه‌‏ی دادگاه می‏‌شود. او حتی در دادگاه هم علاقه‌‏ای به تخفیف مجازاتش ندارد. صداقت محض مورسو، در این‏جا نیز نمود پیدا می‌‏کند. در ادامه‌‏ی این رمان صوتی می‌‏شنویم:
«فقط این را می‌توانم بگویم که آن تابستان خیلی زود جایش را به تابستان بعدی داد. می‌دانستم با افزایش گرمای هوا، رویداد جدیدی برای من پیش خواهد آمد. محاکمه‌ی من در آخرین جلسه‌ی دادگاه جنایی که با ماه ژوئن پایان می‌گرفت تشکیل می‌شد. جلسه‌ی دادگاه در حالی که بیرون خورشید همه جا پهن بود، آغاز شد.
وکیلم به من اطمینان داده بود که این جلسه‌ها دو سه روزی بیش‌تر طول نخواهد کشید. بعد هم اضافه کرده بود: از این‌ها گذشته، اعضای دادگاه به سرعت از آن خواهند گذشت، چون پرونده‌ی شما مهم‌ترین مورد برای دادگاه نیست. پرونده یک پدرکشی هم هست که بی‌درنگ پس از پرونده‌ی شما مورد بررسی قرار خواهد گرفت».
در بخش دیگری از این رمان صوتی، از زبان مورسو می‏شنویم:
«آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته، همیشه برایش جالب است که بشنود بقیه درباره‌‏اش حرف می‏‌زنند. در طی نطق‏ه‌ای دادستان و وکیلم، می‌‏شود گفت که خیلی درباره‌‏ی من حرف زده شد و شاید درباره‌‏ی من بیشتر از جرمم. باری، آیا میان این نطق‏‌ها فرق زیادی بود؟
وکیل بازوها را بلند می‏‌کرد و می‏‌گفت من مجرمم، اما با جهات تخفیف جرم. دادستان دست‌‏هایش را دراز می‌‏کرد و اعلام مجرمیت می‏‌کرد، اما بدون جهات تخفیف جرم. با این‌‏همه، یک چیزی به طور مبهم دلخورم می‌‏کرد. با همه‏‌ی دل‏ مشغولی‌‏هایم، گاهی وسوسه می‏‌شدم دخالت کنم و آن‌‏وقت وکیلم بهم می‌‏گفت: ساکت باشید، برای پرونده‌‏تان بهتر است.»
به‌‏نحوی، این‏طور می‌‏نمود که دارند بدون مشارکت من به این پرونده رسیدگی می‌‏کنند. گاه‏‌وبی‏گاه، دلم می‏‌خواست حرف همه را ببرم و بگویم: خوب، به‌‏هرحال، متهم کیست؟ متهم‌ ‏بودن مهم است. و من حرفی دارم بزنم.
اما فکرش را که کردم، هیچ حرفی نداشتم بزنم».



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها