انتری که لوطی اش مرده بود

19 دی 1397 - 12:21
انتری که لوطی اش مرده بود

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

بخش 17

متوسط

بخش 18

متوسط

بخش 19

متوسط

بخش 20

متوسط

بخش 21

متوسط

داستان همان‌طور که از اسمش برمی‌آید احوالات میمونی به نام مخمل را روایت می‌کند که یک روز صبح متوجه می‌شود صاحبش به نام لوطی جهان مرده و خوشحال از لحظه آزادی میخ زنجیرش را درآورده و زنجیرش را با خودش حمل کرده و باهمان زنجیر سر به بیابان می‌گذارد:
«وقتی‌که مخمل لاشه لوطی‌اش را که به او آن‌همه بدی کرده بود دید خوشحال گشت.»
اما اندکی نمی‌گذرد که متوجه می‌شود در مخمصه بدی گیر افتاده و روزگار دشواری در پیش دارد. شخصیت اصلی یعنی مخمل حیوان رنجوری است که سال‌ها بدرفتاری صاحب معرکه‌گیرش یعنی لوطی جهان او را آزرده اما درعین‌حال به او به‌شدت وابسته است.
راوی سوم شخص در این داستان به‌جای آن‌که به مخمل صفات انسانی بدهد، خودش به ذهن حیوان راه پیداکرده و ازلحاظ روان‌شناختی حیوانات بسیار موفق بوده. روابط شخصیت‌های داستان به دو بخش تقسیم می‌شود: روابط حیوان با حیوان و انسان با حیوان ‌که در هر دو بخش اصل تنازع برای بقا بسیار پررنگ است. همچنین انتخاب یک میمون به‌عنوان شخصیت اصلی و نه حیوانی دیگر می‌تواند نشان‌دهنده پرداختن ضمنی نویسنده به نظریه داروین باشد:
«چون‌که او (پسر جوان) چوب گره ارژنگش را تو دستش تکان می‌داد؛ و مخمل همیشه از حیوانات این‌جوری آزار و رنج‌دیده بود. او را که حیوانی مثل خودش بود و به خود شباهت داشت خوب می‌شناخت. این‌گونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود.»
علاوه بر این‌ها مفهوم اصلی داستان حاوی عمیق‌ترین اندیشه‌های فلسفی است؛ مخاطب خیلی زود درمی‌یابد که داستان و شخصیت‌هایش تمثیل‌هایی است که ذهنش را با مفاهیمی بسیار عمیق‌تر از لایه ظاهری داستان درگیر می‌کند. مخمل می‌تواند نماد انسانی باشد که از قید تعلقات کهن، سنت، ظلم یا بهره‌کشی آزادشده اما داستان در ادامه این پرسش را طرح می‌کند که آیا به‌راستی راه گریزی هست؟ نیازهای اولیه میمون به‌زودی به سمت او هجوم می‌آورند و او حالا متوجه می‌شود که رهایی از بند اسارت و خشونت اربابش چه هزینه گزافی دارد و موجودی که هنوز درگیر نیازهای اولیه و غرایزش باشد درکی از آزادگی و آزادی نخواهد داشت.
در بخش‌هایی از کتاب صوتی انتری که لوطی‌اش مرده بود می‌شنویم:

• نیرویی او را پیش لاشه تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز را دیده بود او را شناخته بود می‌کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطی‌اش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به‌سوی کهن‌ترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود می‌کشانید. زنجیرش را به دنبال می‌کشانید و می‌رفت ولی این زنجیر بود که او را می‌کشانید.
• مخمل روی دوپایش بلند شد و به‌سوی لوطی‌اش سرکشید. چهره اخمو و سه گره ابروهایش تو هم پیچ‌خورده بود. پره‌های بریده بینی درازش رو پوزه‌باریکش چسبیده بود و می‌لرزید. خُلقش تنگ بود. هیچ دل‌ودماغ نداشت. چهره مهتابی و چشمان ورپریده لوطی برایش تازگی داشت. این‌طرف و آن‌طرف خودش را نگاه کرد و بازنشست رو زمین. چشمانش رو زمین می‌دوید. گوئی پی چیزی می‌گشت. به لوطی‌اش خیره نگاه می‌کرد. گوئی چیز تازه‌ای در او دیده بود. یک‌بار خیال کرد که لوطی‌اش از خواب بیدار شده؛ اما در پوست صورتش هیچ جنبشی نبود. چشم او آن نور همیشگی را نداشت. صورت او بی‌رنگ بود؛ مانند چرم خام بود. چشمان لوطی باز بود و خیره جلوش کلاپیسه و وغ‌زده نگاه می‌کرد. معلوم نبود مرده است یا تازه از خواب بیدار شده بود و داشت فکر می‌کرد. چهره‌اش صاف و رک و مرده‌وار خشکیده بود. چشم‌خانه‌هایش دریده و گشاد بود. از گوشه دهنش آب لزجی مثل سفیده تخم‌مرغ سرازیر شده بود.
مخمل ترسیده بود. چند بار پشت سر هم با تمام زوری که داشت هیکل درشت نکره خود را از زمین بلند کرد و پرید تو هوا؛ اما قلاده‌اش گردنش را آزار می‌داد. همه نگاهش به لوطی‌اش بود ...



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها