آبشوران

19 دی 1397 - 1:43
آبشوران

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

کتاب صوتی آبشوران شامل 12 داستان کوتاه زیر است:

  • خانه‏‌ی ما
  • دو ماهی در نقل‌دان
  • بیالون
  • ماهی‌ها و ها غازها
  • باغچه‌‏ی کوچک
  • بی
  • ننه جان چه شده؟
  • عموبزرگه
  • بیماری
  • حمام
  • آب‌پاش
    درویشیان کتاب آبشوران را نخستین‌‏بار با نام مستعار لطیف تلخستانی منتشر کرد. او که از طرف حکومت تحت نظر بوده و مدتی نیز در زندان به‏‌سر برد، تا پیش از سال 1357، از نام اصلی خود در چاپ داستان‏‌هایش استفاده نمی‌‏کرد.
    آبشوران نام زادگاه درویشیان و داستان‏‌های آبشوران، خاطرات کودکی اویند. کودکی‌‏ای که در سختی و محرومیت سپری شد. درویشیان به‌‏دلیل وضع نابه‌‏سامان خانوادگی از 12 سالگی شروع به کارگری کرد و در بزرگ‌سالی، چه در نوشته‌‏ها و چه در فعالیت‌‏های اجتماعی - سیاسی خود، حامی طبقه‏‌ی ضعیف جامعه بود.
    او در نوشته‌‏های خود با پیروی از سبکی واقع‏‌گرایانه، به توصیف وضعیت این طبقه پرداخته و به‏‌صورت ضمنی، شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه‌‏ی خود را مورد نقد قرار می‌‏دهد.

داستان نخست کتاب صوتی آبشوران، «خانه‌‏ی ما» نام دارد. آبشوران نام رودی در کرمانشاه است که در گویش محلی، به آن «آشورا» می‏‌گویند. به این داستان صوتی گوش می‏‌سپاریم:
«آشورا جای مردن سگ‏‌های پیر بود. جای عشق‏‌بازی مرغابی‌‏ها بود. جای پرت‏‌کردن بچه‌‏گربه‌‏هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.
آشورا جای بازی ما بود.
اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی می‌‏پوشاند، بابام از میان اتاق می‌‏نالید که:

  • خدایا، غضبت را از ما دور کن.
    ولی خدا، به حرف بابام گوش نمی‏‌کرد. سیل می‌‏آمد. خشمگین می‏‌شد. می‏‌شست و می‏رفت. کف به لب می‌‏آورد. پل‏‌های چوبی را می‌‏برد. زورش به خانه‏‌های بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمی‌‏رسید. اما به ما که می‌‏رسید، تمام دق دلش را خالی می‌‏کرد.
    دیوارها را با لانه‌‏های گنجشکش می‏‌برد. سیل تا توی اتاق‏مان می‌‏آمد. مثل مهمان ناخوانده می‌‏مانست. به پستوها و صندوق‏خانه‌‏ها هم سر می‏‌کشید و کتاب‏‌های بابام را خیس می‏‌کرد. بابام می‏‌گفت:
  • آشورا مثل ماموراس. به هر سوراخ سنبه‌‏ای سر می‏‌کشه.
    زباله‌‏ها را در آشورا می‌‏ریختند. از بالای شهر همین‏طور که پایین می‌‏آمد، بارش را می‏‌آورد تا به در خانه‌‏ی ما می‏‌رسید. همه‌‏ی بارش را روی گرده‏‌ی ما خالی می‌‏کرد.
    سیل همه‌‏چیز را با خودش می‌‏آورد. پالان الاغ‌‏هایی که خودشان هم بعد می‌‏آمدند.
    تیرهای چوبی بزرگ. ریشه‌‏ی درخت. کاه و گندم دهات اطراف را هم می‌‏آورد. گاو و گوسفند، بع‏بع و گریه می‌‏آورد. فریاد می‌‏آورد. قوطی‌‏هایی هم می‌‏آورد که عکس‏‌های ماهی رویشان بود. عکس زن‌‏های خوشگل رویشان بود. یک‏بار هم یک گهواره‌‏ی کهنه با بچه‌‏ای که هنوز وغ می‏‌زد آورد.
    سیل پل‌‏های چوبی را خراب می‌‏کرد. پل‏‌های سنگی تکان نمی‌‏خوردند. تا پل‌‏ها درست بشوند، ما همیشه دیر به مدرسه می‌‏رسیدیم و چوب می‏‌خوردیم».
    در داستان کوتاه صوتی پنجم از این کتاب با نام «باغچه‌‏ی کوچک» می‏شنویم:
    «سرایدار پیرمردی بود با موهای سفید، قیافه‏‌ی خشن، بد دهن که کارش جمع‏‌کردن کرایه‏‌ها و مواظبت از کاروان‌سرا بود. خودش مفت می‏‌نشست و مزدی هم می‌‏گرفت. ما تازه به آن‌‏جا خانه‏‌کشی کرده بودیم.
    از مدرسه که می‌‏آمدیم، آهسته در حالی‏که کتاب‏‌هامان را پشت سر پنهان می‌‏کردیم، از گوشه‌‏ی در به اتاق می‌‏خزیدیم.
    سرایدار بدش می‏‌آمد که درس می‏‌خواندیم. یک‌‏روز کتاب اکبر را پاره کرد و به بابام گفت:
  • کتاب بچه‌‏هات را کافر می‌‏کنه.
    بابا می‌‏خواست نگذارد ما به مدرسه برویم. اما ننه گریه و زاری کرد و به بابام گفت:
  • من خودم کلفتی می‌‏کنم تا اینا درس بخوانن. به حرف اون پیر کپ‌‏کپو گوش نگیر.
    گریه‌‏ی ننه کار خودش را کرد.
    بابا بی‌کار بود. کرایه‌‏ی چندماه را نداده بود. شب‌‏ها تا دیروقت توی کوچه‌‏ها پرسه می‌زد تا سرایدار بخوابد. آن‌‏وقت مثل آفتابه‌‏دزدها آهسته از لای در می‏‌سرید و از پله‌‏ها بالا می‏‌آمد. جواب سلام‏مان را نمی‌‏داد. هیچ نمی‌‏خورد. می‏‌خوابید و صبح که بلند می‌‏شدیم، او را نمی‌‏دیدیم».

 



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها