گیله مرد

19 دی 1397 - 4:59
گیله مرد

بخش 1

متوسط

بخش 2

متوسط

بخش 3

متوسط

بخش 4

متوسط

بخش 5

متوسط

بخش 6

متوسط

بخش 7

متوسط

بخش 8

متوسط

بخش 9

متوسط

بخش 10

متوسط

بخش 11

متوسط

بخش 12

متوسط

بخش 13

متوسط

بخش 14

متوسط

بخش 15

متوسط

بخش 16

متوسط

گیله‌‏مرد، زراعتگری است که در جنبش علیه مالکان زمین‏‌های زراعتی دخالت داشته و زنش به قتل رسیده است. اکنون، به‌‏جای این‏که خودش را پنهان کند و در پی گرفتن انتقام زنش باشد، به خاطر کودک شیرخوارش که اکنون بی‏مادر شده، ناچار است در کومه‏‌ها باشد و به زراعت ادامه دهد و سرانجام گرفتار ماموران دولت می‌‏شود.
در بخشی از داستان کوتاه «گیله‏‌مرد» از این کتاب صوتی، می‌‏شنویم:
«باران هنگامه کرده بود. باد چنگ می‌‏انداخت و می‌‏خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یک‏دیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می‏‌کشید می‌‏آمد. غرش باد، آوازهای خاموشی را افسارگسیخته کرده بود. رشته‏‌های باران، آسمان تیره را به زمین گل‌‏آلود می‏‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آب، از هر طرف جاری بود.
دو مامور تفنگ‏‌ به‌‏دست، گیله‏‌مرد را به فومن می‌‏بردند. او پتوی خاکستری‌‏رنگی به گردنش پیچیده و بسته‌‏ای که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی‌‏اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدیدکننده و تفنگ و مرگ، پاهای لختش را به آب می‌‏زد و قدم‌‏های آهسته و کوتاه برمی‌‏داشت. بازوی چپش آویزان بود؛ گویی سنگینی می‌‏کرد. زیرچشمی به ماموری که کنار او راه می‌‏رفت، و سرنیزه‌‏ای که به اندازه‌‏ی یک کف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چکه‏‌چکه آب می‏‌آمد، نگاه می‏‌کرد. آستین نیم‌‏تنه‌‏اش کوتاه بود و آبی که از پتو خارج می‌‏شد، به‌‏آسانی در آن فرو می‏رفت».
نحوه‌‏ی فضاسازی نویسنده ، دقیق و ملموس است. با این‏که داستان از دید سوم شخص روایت می‌‏شود، توصیفات جو پیرامون داستان، حکایت از تشویش و آشفتگی درونی گیله‏‌مرد دارد و گویی از دریچه‌‏ی چشم او توصیف شده است.
مامور اولی، محمد ولی وکیل‏‌باشی، از ماموران سنگ‌‏دل دولت است که برای حقوق‏‌گرفتن و آسودگی خود حاضر است حق رعایا پایمال شود و در رنج و سختی باشند. او هیچ درکی نسبت به شرایط مردمان عادی از خود نشان نمی‌‏دهد و در راه ناهموار به سمت فومن، پیوسته با زخم‌‏زبان‏‌ زدن به گیله‏‌مرد، عقده‏‌گشایی می‏‌کند.
«مامور دومی پیشاپیش آن‏‌ها حرکت می‏‌کرد. از آن‏‌ها بیش از سه قدم فاصله داشت. او هم در فکر بدبختی و بیچارگی خودش بود. او را از خاش آورده بودند. بی‏‌خبر از هیچ‏‌جا آمده بود گیلان... روزهای اول هرچه کم داشت از کومه‌‏های گیله‌‏مردان جمع کرد؛ به‏‌آسانی می‌‏شد اسمی روی آن گذاشت: این‌‏ها اثاثیه‌‏ای است که گیله‌‏مردان، قبل از ورود قوای دولتی، از خانه‌‏های ملاکین چپاول کرده‌‏اند... مامور بلوچ، مزه‌‏ی این زندگی را چشیده بود؛ مکرر زندگی خود آن‌‏ها را غارت کرده بودند».
«مامور بلوچ ابدا توجهی به گیله‌مرد نداشت و برای او هیچ فرقی نمی‌کرد که گیله‌مرد فرار کند یا نکند. به او گفته بودند که هر وقت خواست بگریزد، با تیر کارش را بسازد.»
مامور دوم هم مانند مأمور اولی، به دنبال منفعت خود است. فرق او با محمد ولی این است که او شرایط گیله‌‏مرد را درک می‌‏کند؛ با این وجود، هیچ حس هم‏دردی‏ای نسبت به او از خود نشان نمی‏دهد و فقط کاری را انجام می‏‌دهد که به آن گماشته شده و بابت آن پول می‏‌گیرد.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها