پرنده طلایی

4 خرداد 1398 - 11:46
پرنده طلایی

بخش 1

خوب

در زمان­های دور پادشاهی تو قصر بزرگی زندگی میکرد، پشتِ قصر  باغ خیلی زیبایی بود که توی اون یه درخت با سیب های طلایی وجود داشت . وقتی که سیب­ ها رسیده و برای چیدن آماده میشدند، سربازان اونا رو می­شمردند.

یک روز یکی از اون سیب­ ها گم شد، پادشاه عصبانی شد و گفت: هر شب یک نفر باید مواظب درخت باشه و کشیک وایسته.

پادشاه سه­ تا پسر داشت، اون بزرگترین پسرش رو فرستاد تا مواظب درخت باشه. پسرش هم رفت تا نگه­بانیِ بده.

اون تا نیمه های شب بیدار موند ولی دیگه کم کم خوابش گرفت .تصمیم گرفت تا کمی بخوابه و دوباره به نگهبانی ش ادامه بده..اون خوابید …اما وقتی چشمهاش رو باز کرد فهمید که صبح شده .با عجله به سمت درخت سیب رفت و با تعجب دید دوباره یکی از سیب ها گم شده.



هیچ دیدگاهی ثبت نشده است



برای ارسال دیدگاه وارد حساب کاربری خود شوید.

دسته بندی ها